دخمل من
امروز صبح زود از خواب بیدار شدیم رفتیم بیمارستان مهر بیش دکتر الماسیان بعد از کلی معطلی رفتیم تو همین که خوابیدم روتخت بهم گفت تو دختری بابات فکر میکرد تو بسری اما وقتی شنید خیلی ذوق کرد دکتر انگشتای کوچولوتو وهمه چیو با حوصله نشونمون داد فکر نمیکردم بابات با شنیدن صدای قلبت اینهمه ذوق کنه اول به مامانی خبر دادیم تو گل دختری بعد بابایی به همه دوستاش اس ام اس داد حالا دیگه من یه دخمل دارم که قراره منو از تنهایی در بیاره خدایا شکرت دختر من سالمه
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


دخمل من
